نـــــــــــوشــــــــته هــــــــــــای مـــــــــــن
خــــــــ ــوش اومـــــ ــــدیــــــ ـد
زن جوانی در خیابان نصیحتم می کند: تا جایی که می توانی تلاش کن ، نتیجه مهم نیست، مهم این است که بدانی تمام تلاشت را کرده ای. جالبترین نصیحتی که شنیدم از مردی متکدی پشت چراغ قرمز بود: برو کار کن مگو چیست کار!!!چند دقیقه ای از شنیدن این پیام متحیر شدم که سر انجام به محض سبز شدن چراغ رادیو پیام آخرین نصیحت را به همه می کند ، البته من مجبور می شوم 20 دقیقه این شعر را تکرار کنم تا در فرصتی بتوانم آن را یادداشت کنم: یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم قبل از اینکه بخواهم نقطه پایان را بگذارم می خواهم بگویم: زندگی فرصت تجربه همه چبز را نمی دهد از تجربه هم بیشتر استفاده کنیم چرا که به قول حافظ: قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند پ.ن : چند روز پیش با مادرم رفته بودم بیرون که با نصایح مردم ترور شدم!!!!! پ.ن: تا حالا این قدر نصیحت شده بودی؟؟؟؟ اونم در عرض دو ساعت زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست. پس زندگی را با تمامی زندگی، زندگی کن. در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی. همچو نیلوفری باش در آب......زندگی در آب، بدون تماس با آب! زندگی به موسیقی وابسته تر است تا به ریاضیات،ریاضیات وابسته به ذهن است و زندگی در ضربان قلب ابراز وجود می کند. نویسنده : ؟؟؟؟؟ من تنها
راننده ای که از مادرم سبقت می گیرد، چند دقیقه بعد در جواب سوالم می گوید: صبور باش، دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.
داخل پمپ بنزین، متصدی تلمبه ها می گوید: زندگی یک قانون بیشتر ندارد: هر چقدر پول بدهی همان قدر آش می خوری!
پشت چراغ قرمز، راننده وانت در جواب سوال مادرم که هیچ ربطی به این موضوع نداشت می گوید:
پنج روزی که در این مرحله فرصت داری / خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
گر به سنگی بشکستیم صدایی نکنیم
دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیر خدایی نکنیم
بس خجالت که از این حاصل ایام بریم





زندگی سخت ساده است! خطر کن، وارد بازی شوچه چیز را از دست می دهی؟ با دست های تهی آمده ایم، و با دست های تهی
خواهیم رفت نه، چیزی نیست که از دست بدهیم. فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم، تا ترانه ای زیبا بخوانیم، و فرصت به پایان خواهد رسید. آری ، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است.
مرگ!
تنها برای کسانی زیباست که ، زیبا زندگی کرده اند! از زندگی نهراسیده اند... شهامت زندگی کردن را داشته اند.کسانی که عشق ورزیده اند، دست افشانده اند و زندگی را جشن گرفته اند.
پس؛
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و چه کسی می داند؟ شاید آخرین لحظه باشد!





باران بی انتهای چشمانم را
برای تو می نویسم
تا شیرنی نگاهت
زهر دوری را
که جرعه جرعه نا خواسته
به کامم ریختی جبران کند
و برایت
از لحظه خاطره انگیز
از لحظه با شکوه وصال خواهم گفت
لحظه ای که من در دریای اشکم
اشک شوقم
تو را همچو مرواریدی صید می کنم
تا مبادا
از جلوی دیدگانم دور شوی!
من تنها
برای تو خواهم گفت
و برای تو خواهم خواند
و تنها
نرگس چشمانم توست
که افکارم را از تلاطم می رهاند
از من دریغ مدار















